ژاپنی ها اشتباه می کنند؛ اوتاکو معتاد نیست، اوتاکو عاشق است!

گور ب گوران در توکیو قسمت 4

شنبه 13 مرداد 1397 12:24 ب.ظ

Writer : royawღ//-
Time: داستان گور به گوران در توکیو ،
کونیجیوااا^-^
اینم قسمت چهارم:/
اگه کمه ب بزرگیه خودتون ببخشید:|
و راستی ی خبر بدم...
بچه عا من امینوم پاک شد-__-
یعنی خودم پاک نکردم دختر خالم داش با گوشیم ور میرف دستش خورد پاک شد-___-[این چیزیه ک اون بم گف راستش نمیدونم واقعن چی شده:/]
و امکان داره ما به مدت سه روز بریم مسافرت:"|
خا دیگه همین :/ 
فک کنم انقد تکرار شده ک بفهمید باید کجا مراجعه کانین:]



غذای فوق العاده ای بود.خیلی خوش مزه بود طوری ک هرچقد میخوردیم سیر نمیشدیم.اصن کلا از همه چیز فراموش کرده بودم و فقد ب این فکر میکردم ک چقد غذای خوشمزه ایه.
یهو یکی درو ب طور وحشتناک و با صدای بلند باز کرد.

تینا:هوووووووووی چخبرته؟-__-
همه ب طرف در اتاق غذاخوری نگاه کردیم...ایو بود! 
ایو: ببخشید خاله خیلی گشنمه چیزی برا من مونده دیگه؟:/
هممون پوکروار ب ایو نگاه کردیم.راستش تا نیم ساعت پیش منم حال اونو داشتم و ب طوری میتونستم درکش کنم:/
ایو اصن حواسش ب ما نبود و فقد دنبال این بود ک ی چیزی بخوره ._.
سریع ی بشقاب براش اوردن و ایو هم سره میز نشست:/
من:امممم...سلام:/
ایو در حالی ک سرش پایین بود:علیک *و بعد قاشق رو گزاش تو دهنش*
ناتالی:ایو حواست ب ما هس؟:/
ایو:بزارید غذامو بخورم اه:/
سارا:عیییییییح ما فراموش شده ایمт_т
ایو با دهن پر: ی لحظه خفه خون بگیرید*و بعد سرشو بالا میکنه* عه شما کی اومدین؟ .__.
تینا: ایو با دهن پر حرف نزن محتویات داخل دهانت دیده میشه حالمو بهم میزنه-__-(اگر الان دارید چیزی میخورید از اینکه حالتونو بهم زدم عذر میخوام:/)
سارا: ما فراموش شده نیسدیمD:
من: ایشالا اومدیم پیشتون با اجازه:/
ایو لقمه ی توی دهنشو قورت میده و میگه: اخجون بلخره با چنتا همسن خودم زندگی میکنمD:
فرزاد: هنو هیچی نشده شدن سه تا-__- بدبخ شدیم-__-
سارا:منم هسدم>:|چهارتا
فرزاد: دیگه بدتر-__-
سارا:وایی پام درد میکنهт_т 
تینا:عه..چیشده چ اتفاقی مگ برا پات افتاده
من:خاله جون نبودی این پشمک خواهرزادتو کشتт_т
ناتالی ی نیشخند میزنه و میگه: ماشینتونم خراب کرد:"|
فرزاد:عه مگ قرار نبود چیزی نگین:0
۰من با حرکت لب هام میگم:شتر در خواب بیند عایسی مانکی:0
تینا:این همه اشتباه در سن تو باعث ناامیدی منه پشمک -__-
فرزاد: :_|
تینا:از اول میری رانندگی یاد میگیری تا اون موقع نزدیک ماشین هم نمیشی-__-
فرزاد: عه شما حرف اینارو باور کردین دارن دروغ میگن:0
سارا:منو ک کشتی پشت سرمم حرف میزنیт_т
فرزاد: تو زنده ای-__-
من:ایموتوی بیچاره ی من(و بعد ب پشمک زبون درازی میکنم)
میهایا: قابل توجهتون باشه خاله ک من سارا رو نجات دادم:)
فرزاد: خودشیرین-__-
تینا: خا ب درک ک نجاتش دادی چیکا کنم؟:/
میهایا: ع:/ شما ک پشمکو بخاطر کارش تنبیه کردین منو...
تینا:میخوای توعم تنبیه کنم؟:|
میهایا در همین لحظه قاشق پر را در درهانش میگذارد و ساکت میشود:/
پرنسس ک تا الان سکوت کرده بود گف: اتفاق خیلی مهمی هم نبوده یاسی برام تعریف کرد این سه تا خیلی بزرگش میکنن تینا
سارا: جون من به خطر افتاده مهم نیس؟>:|
پرنسس: اگرم ماشین بهت برخورد میکرد قطعا چنتا شکستگی داشتی همین:/
سارا: ماشین با تمام سرعت ب طرفم اومد قطعا میمیردم چی میگی واس خودت؟т_т
پرنسس: این اتفاق برا من افتاده و من فقد چنتا شکستگی داشتم:/
سارا:با همین ماشین با همین سرعت؟-__-
پرنسس: خب راستش مطمعن نیستم با همین سرعت ولی ن با این ماشین
سارا: پس...
تینا:ببندین دیگه>:| اصن ب درک ک اینجوری شده-__-
فرزاد: پس تنبیه منم لغوه؟D:
تینا:نه:/
فرزاد: :"|
تینا: خب حالا ک همتون غذاتونو کوفت کردین میخوام چن کلمه باهاتون حرف بزنم..میهایا،ناتالی،رویا و سارا تا ی هفته دیگه تابستون تموم میشه و همتون میدونید ک باید کحا برین:/
سارا: از دوران مدرسه بدم میاد-_-
ایو: منم میتونم با  رویا و ناتالی باشم:)
تینا: تو این ی هفته دیگه ب یاسی و پشمک میسپارم تا شمارو خوب اینجا بگردونن تا شما همه جارو بشناسین و بتونین بیاین خونه
ناتالی:عه:/ مگ ماشین نمیاد دنبالمون؟:/
تینا: راننده های من علاف نیستن بیان دنبالتون پشمکم ک باید دوباره یاد بگیره-__- ی راه بیشتر نمیمونه:/
سارا: اخ پام×_×
تینا: تا اون ی هفته پات خوب میشه دیگه-__-
یاسی: من رانندگی بلد...
تینا ی نگاه چپ ب یاسی ب معنی ببند دهنتو میکنه و یاسی عم ساکت میشه:/
تینا: خب سوال دیگه ای نیس؟
من:فقد یک سوال...
تینا: بنال:|~
من: چرا از اوایل تابستون نگفتید بیایم؟بنظرتون اون موقع وقت بیشتری برای اشنایی با توکیو نداشتیم؟:/
تینا: این ی دلیل خیلی خاص داره...
ناتالی: چه دلیلی خاله جون؟
تینا: چون حوصله شمارو نداشتم همین الانش میبینید ک چ دعوایی را انداختید:/ ب علاوه حسش نبود براتون بنویسم بیاید ^-^
ایو: و یادت نره خاله من بارها بهت یاداوری کردم:/
هممون در عالم پوکروار ب سر میبردیم و خاله تینا همینجور ی لبخند بر صورتش داشت:/
تینا:خب الان دیگه برید بخوابین از فردا گردشتون شروع میشه‌ بعلاوه قراره چن نفر دیگه عم از خانواده ببینید:/
یهو گوشی خاله تینا زنگ خورد و تینا همینجوری پاشد و درحال حرف زدن دستشو برامون تکون داد و رف ب اتاقش:/
پرنسس: میگم...منم میتونم باهاتون بیام؟جاهایی هس ک دلم میخواد خودم بهتون نشون بدم:)
میهایا: البته ک میشه..
سارا همینجور ب پرنسس چپ نگا میکرد و پرنسسم ب سارا چپ نگا میکرد :/ فرزادم ب من و ناتالی چپ نگا میکرد و ماعم لبخندزنان و با چهره ای پیروزمندانه ب اون نگا میکردیم:|~
میهایا و یاسی و ایو عم اون وسط پوکروار ب ما نگا میکردن:/

بعدش هممون برا خواب رفتیم ناتالی خیلی شوق فردارو داش  :/وقتی وارد اتاق شدیم و لباس خواب پوشیدیم وارد تختامون شدیم گف: رویا چی
من:بله ناتالی چی؟
ناتالی: یعنی کیارو قراره فردا ببینیم؟
من: قراره مرضیه دوساله از باقالستان جنوبیو ببینیم-__-
ناتالی: ای مرگ -__-
بعد کمی سکوت احساس کردم چشام دارن سنگین،سنگین و سنگین تر میشن...
-رویاچی!
چشامو باز میکنم و میگم:بل..بله صبح شد؟ ._.
ناتالی: ن بابا هنوز تازه رفتیم تو تختامون:/
من: خا بله؟
ناتالی:بنظرت فردا کجاهارو میبینیم؟:")
من:قبرستون سیاه-___-
ناتالی: از قبرستون خاطره خوش ندارم حواست باشه-__-
من:اون قبرستون بود این قبرستون سیاهه:/
ناتالی: اصن بتمرگی بهتره-___-
*دو دیقه بعد ._.*
ناتالی: رویا چی...رویاچی
من:ها بله؟
ناتالی:من خوابم نمیبره تو چی؟
من:اگ تو بزاری خیلی خوابم میاد-__-
ناتالی:باش اصن بخواب-__-

و بلخره صبح شد ولی من اصن دلم نمیخواست از تخت نرمم در بیام. ناتالی با کلی ذوق و اشتیاق منو بیرون اورد:"| فرزاد و یاسی و میهایا عم زودتر از ما روی میز صبحانه نشسته بودن...ایو و پرنسسم بعد ما از اتاقاشون بیرون اومد...تنها کسی ک مونده بود سارا بود ک هنوز خوابیده بود-__- (تمام دیشبو داش گیم بازی میکرد:/) خاله تینا منو ناتالیو فرستاد تا بیدارش کنیم:/
ناتالی:سارا جون پاشو باید بریم کم کم:)
سارا:ولم کنید خودتون برید من خوابم میاد
من:سارااا پااااااشووووووووو>:0
سارا یهو از جاش میپره و سریع لباس میپوشه ک میگه من خیلی وقته بیدارم:0
ناتالی: ._____.
من: :/
سارا: :)
بعد صبحانه خاله تینا از خونه رف برای کاری بیرون :/ ربطی ب همون کسی ک داش باهاش دیشب حرف میزد داش.ولی هیچ کسی برای ما پای فرمون نزاشته بود:/ 
یاسی:حتما یادش رفته...من پای فرمون میشینم.
فرزاد: من از همتون بهتر بودم اگ دیشب چیزی نمیگفتین-__-
هممون ب پشمک زبون درازی میکنیم و سوار ماشین میشیم
اولش فک میکردم تو ماشین جا نمیشیم ولی وقتی جا شدیم ضایع شدم .__.
با خودم گفتم خیلی ماشینای خاله خوبنا:/
تو همین فکر بودم یهو یاسی ماشینو روشن کرد و گاز داد :/(قطعا میدونید وقتی یهو گاز میدن چی میشه:/ ) (یوقت فکر نکنید اتفاق بدی افتادا:/)
توکیو خیلی شهر بزرگی بود هممون با دهن باز ب بیرون نگا میکردیم
ب این صورت: :0
ولی مشکل اینجا بود اونقد ک ماشین داخلش جا داش ب اندازه هممون پنجره نداش:/
هممون میپریدیم رو هم تا بیرونو ببینیم:/ یهو ی کافه با نام انتیک از جلو چشمام رد شد:) سارا همون اول جیغش بلند شد-___-:
سارا:عررررررررر انتیییییییک*0* نگه دااااااار*0*
یاسی نگه داش و سارا با سرعتی ک ازش بعید بود ب سمت انتیک رف:/ ولی وقتی کارکنان اونجارو دید و دید ک توکا یا هرکی ک اونجا بود اونجا نیس ضدحال خورد:"/(قبلا گفته بودن کافه انتیک واقعا وجود داره و از واقعیت الگو برداری شده:/)
هممون در فاز توکیو غول قهوه سفارش دادیم و رفتیم نشستیم:)
سارا در حالی ک قهوه اش رو مینوشید گف: من غولم
پرنسس: برو بابا-__-
سارا: تو ترف نزن من غولم-__-
پرنسس:احترام خالتو نگه دار-__-
میهایا: ای خدا باز شروع شد:_|
یاسی:خدا ب خیر کنه-__-
درحالی ک این دوتا بحث میکردن ما قهومونو خوردیم و اونارم ب زور دعواشونو قطع کردیم و بیرون اوردیم:/ مقصد بعدی ما پارک اتک ان تایتان بودD:



اینبار بیشتر رو مکامله عا کار کردم:|~
و بیشتر این قشمتو تو قسمت قبل نوشتم برا همین این قسمت کم شد:/
حالا ک میبینم اونقدرام کم نشده عا:/




Comments : .____.
Edit: شنبه 13 مرداد 1397 10:01 ب.ظ